جمعه ٦ شهریور ،۱۳۸۸

فرقی نمیکنه...

فرق نمی کند که، چه وقت از شبانه روز باشد. لحظه لحظه اش با تو می گذرد.

فرق نمی کند که، من مسافرت باشم یا تو. همه جا پیش من هستی

فرق نمی کند که، بگویمت یا بشنومت. در هر حرفم صدای توست.

فرق نمی کند که، ظرفم کوچک باشد یا بزرگ. ذره ذره ام پر از توست.

«*» و اینکه فرقی نمیکنه که اینجا رو زود آپ کنی یا دیر، همه اش من باید بزنم توی نوبت. تو که از این کارها نمیکنی بن جنس.



چهارشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۸

 

همسفر همیشهء من!
می خرم زمان را به بالاترین قیمت ها، وقتی که بودن با تو را به همراه داشته باشد.

«*» بالاخره اومدم. یه وقت پشت سر هم دو بار آپ نکنی بن جنس. وبلاگمون رو به جرم رعایت نکردن عدالت می بندن! خوب؟استرس
راستی!!! یه کادو طلب داری از من. جدا از سوغاتی ها. یادم نرفته!عینکقلب



پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٧

 

شهرام عزیزم...

در این هیاهو و دلتنگی

تنها روز تولد تو دلم را آرام می کند ....

باشد تا بعد از این دلتنگیها

در دلم برایت جشنی بگیریم ....

بودنت پایدار لبخندقلب



جمعه ۱٢ مهر ،۱۳۸٧

 

بودنت، در حریمهایی که بی هیچ شکستنی به اشتراک گذاشته ایم، حرمتی همیشه دوست داشتنی دارد.

«*» انقدر نیومدی که زدم توی نوبت. حالا چون وجدانم ناراحته، تا 6 بار رو تو آپدیت نکنی، دستم به نوشتن نمیره ( ولی دلم میره ها. گفته باشم!)



جمعه ۱٤ تیر ،۱۳۸٧

 

در خیالم، همیشه طرحی از خورشیدی داشتم با هفت رنگ، و هر رنگش خمیده و مواج شعله نوری داشت به سویی. تصویرت که در دلم نشست، خورشید هفت رنگم بی فروغ شد.

«*» اومده بودم چیز دیگه ای بنویسم. ولی آپدیت دریا من رو یاد این نوشته که صفحه اول کتابت نوشته بودم انداخت. با اینکه از نظر کامنتی هم تکراری بود ولی یهو دلم خواست اینجا هم بنویسمش. تا حالا که شد ٣ بار. یه بارهم اگه تلافی کار پریروزت رو کنم و با ماژیک کف دستت بنویسمش دیگه تکمیل میشه.



چهارشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٦

 

- آرنج تو صاف بذار ، اينجوری قبول نيست
- بيا ... خوبه؟
- نه ... مچتم بايد صاف باشه ...
- خوب شد؟
- نه ... قبول نيست
- ديگه چرا؟
- نگام هم نبايد بکنی...
- يعنی چی؟
- خوب نگام کنی دستام شل ميشه ...
- يعنی اگه چشام و ببندم نگاه نمی کنم؟
- نه ... خوب يعنی آره .... حالا تو نگاه نکن ...
- باشه ...
- راستی ...
- جانم؟
- قرار بود هر کی ببره هر چی اون بگه ...
- نشد ... قرار نبود بپيچونيش !!!!!!!!!!!!
- خوب زورم بهت نمی رسه ...
- تو که هنوز نباختی!!!!!
- اما تو رو که می شناسم ... به نفع من نيست ...
- اگه مسئله نفع توست ... قبول . همه چی به نفع تو .
- پس هر چی من بگم .
- به يه شرط
- چی؟
- که برای يه بارم شده نفع من نفع تو نباشه ...
- آخه ديوونه ی من .... جز تويی وجود نداره تا من به چيزی فکر کنم ...

- پس حقته که هم آرنج مو کج بذارم ... هم مچم و خم کنم ... هم نگات کنم . تا ابد.

 



شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦

 

بهترين اشکهايم آنهايی هستند که از ناتوانی در کشف انتهای دوست داشتنتان می ريزم.

عمر من! همدلی من با تو هميشگيست.

«*» نمی تونم بگم آسونه چون آسون نيست. ولی خودت که خوب می شناسيم، کم آبديده نيستم. قدرت دوست داشتنم و دوست داشتنت هم که بینهايت زياده. پس می تونيم صبرکنیم.



شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٦

 

دوباره رسيد، فصل هزار رنگ و هزار نقش.

فصل آغاز به کلمات نشستن خيالات.

فصل زيبای آشنايی من و تو.

فصل باران و درخت.

فصل برگ و باد.

فصل پاييز.

«*» چون روپاييم خوبه بايد اين رو هم از طرف فوتبال دوستها اضافه کنم که: فصل شنيدن اين جملات از جناب جواد خيابانی: « و پايان بازی و صعود ايران به جام جهانی ۹۸ فرانسه». همينطور فصل سرماخوردگی که بدتر از عصر شده عزيزم . تموم سر و چشم و بينی و گوشم ريختن به هم. خوب ديگه حالا بعد ازمدتها بی هماهنگی اومدم آپ پر حرفی نکنم. اينجا بازم ميگم: عيدت مبارک سايهء قشنگم. عيدت مبارک حنانهء گلم.



جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦

 

پرسيدند: بهترين خبری که شنيده ای چيست؟ شنيدند: صدای خنده ی تو وقتی صدايت با صدای امواج يکی شده بود.

«*» ميدونی اون لحظه چه آرزويی کردم؟ اينکه اين خنده ها با بودنمون درکنارهمديگه هم ، هميشه يکی باشه.

.

.

.

در بین راه

خنده هایمان از هم جدا نخواهد شد

چراکه بر روی یک چهره

ماندگار است



یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦

 

چشمهايت،برای خود شاهنامه ای بی پايانند.از راه که می رسم،يک دنيا سخن دارند.

«*» چشم هم  زبوون خوبیه ها. مگه نه عزيز دلم؟

.

.

.

 حرفهایم رااز چشمهایم می خوانی

چون تک تک آنان را در تنهایی هایم شنیده یی

آبی بودن آسمان را ...

سبز بودن دشت را ...

پاک بودن دریا را ...

سرخ بودن گل رز را ...

سپید بودن روح تورا ...

دوست داشتن او و همه ی نشانه هایش را ....

و مغرور بودن به داشتنش ....

و خواستنش ...

وااااااااای عزیز ...

می شنوی .... می دانم که می شنوی ....

چه از چشمانم ...

چه از دور ترین نقطه ی بودنت .



خیالات واقعی
آرشيو

نويسندگان
سايه
شهرام دقیقی


حنانه
يلدا
دريا
سايه